اي آنکه در گلوي تو شوق شراب نيستدرد تو آنچنان که نوشتند آب نيستتغيير نسبت عطش بي حساب توبا اشکهاي مرثيه خوان بي حساب نيستچندي ست مثل حُرّ به دو راهي رسيده اماما مرا جسارت آن انتخاب نيستمن با جهاد اکب
آن تندباد تير، بگو با تنت چه کرد؟با قلبِ مثل آينهي روشنت، چه کرد؟وقتي که عرش را به تلاطم کشيده است،با ما، ببين که روضهي افتادنت چه کردميگفت روضهخوان: که تنت غرق تير بودهر تير، واژگون که شدي، با ت
اصلا به حال ما چه فرقيدارد اين باران ؟اينقدر بي موقع چرا مي بارد اين باران ؟ما خشك سالي را به جان و تن خريدارِیم ما را به حال خود اگر بگذارد اين بارانوقتي قراري عاشقانه نيست، بهتر نيستدست از سر بي چ